لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.
- من محمدرضا جعفری خرمی در سال 1341 در محله خرمشاه یزد به دنیا آمدم. بعد از آن پدرم پشت بیمارستان فرخی روبروی گرمابه محبوب منزلی را ساخت، که به آنجا رفتیم. دوره ابتدایی را دبستان سعدی روبروی بیمارستان شهید رهنمون فعلی، تحصیل کردم. دوره راهنمایی هم در مدرسه راهنمایی صالحی زاده در کوچه حنا گذراندم. دوره متوسطه هم در دبیرستان زرگران پشت میدان مجاهدین( شهید بهشتی ) تحصیل می کردم و سال 1360 دیپلم گرفتم
- از سیستان و بلوچستان برایمان بگویید.
- سیستان و بلوچستان هم تقریبا شبیه کردستان بود، ولی وضعیت کمی عادی تر بود و درگیری هایش کمتر بود.
- در کدام منطقه از سیستان و بلوچستان بودید؟
- در شهرستان نیک شهر بین چابهار و ایرانشهر.
- چند نفر از بچه های یزد آنجا بودند؟
- حدود هفت هشت نفر آنجا بودند که بعضاً پاسدار و یا بسیجی بودند. بسیجی ها به مدت دو ماه، سه ماه و گاهی هم تا شش ماه می ماندند ولی من پاسدار بودم و ماموریت یک ساله داشتم.
- مدتی که در نیک شهر بودید اتفاق خاصی نیفتاد؟
- در طول مدتی که در نیک شهر بودم چند درگیری به وجود آمد که نیروهای ما با اشرار درگیر شدند و در این درگیری یکی از بچه های پاسدار ما به شهادت رسید که از بچه های اصفهان بود. یک تعدادی از اشرار آنجا هم به هلاکت رسیدند. معمولاً آنجا اجناس قاچاق وارد می کردند، مثلا آن زمان ویدئو تازه داشت به ایران می آمد. بار شتر می کردند و از چابهار راه می افتادند، از دشت ها می آمدند، از جاده نیک شهر و قصرقند که دو شهر بود بین چابهار و ایرانشهر می آمدند و از ایرانشهر از طریق بیابان ها به کرمان و از کرمان به یزد و از یزد رد می شدند می رفتند. اینها معمولاً قاچاق می آوردند. تردد مواد مخدر آن زمان در منطقه ما خیلی کم بود، به منطقه زاهدان و خاش و … مختص می شد . در منطقه ما بیشتر بحث قاچاق کالا مطرح بود.
- بعد از مأموریت نیک شهر چه کردید؟
- بعد از آنجا به سپاه استان و منطقه یزد آمدم و در واحد تعاون مشغول به کار شدم
اگر نوبتی هم باشد، نوبت به اخوی شهید خودتان هست. از ایشان برای ما بگویید.
- عملیات قدس 5، اولین عملیاتی بود که من به جبهه آمده بودم و به عنوان مسئول تعاون مشغول خدمت بودم. همزمان، برادرم محمود به عنوان فرمانده گروهان از گردان علی ابن ابی طالب(ع) داشت برای عملیات قدس 5 آماده می شد. عملیات ساعت حدود دوازده یا یک بعد از نصفه شب آغاز شد. یک گروهان تحت فرماندهی برادر من و گروهان دیگری تحت فرماندهی شهید رمضان شفیعی بود. شهید شفیعی از محوری وارد شده بود که نیروهای عراقی فهمیده بودند و ایشان را به رگبار بسته بودند که وی و چند تن از دوستانشان همان جا در آبراه به شهادت رسیده بودند. شهید محمود جعفرخرمی از پشت سر و از محوری دیگر وارد یکی از دو پاسگاه شده بود و آن را گرفته بود. زمانی که آمده بود دو پاسگاه را به هم الحاق بکند از طریق بی سیم، شفیعی را صدا زده بود. عراقی ها به جای او جواب داده بودند که بله ما پاسگاه را گرفتیم. ایشان با بی سیم چی اش راه افتاده بود و از روی آن یالی که دو پاسگاه را به هم وصل می کرد به سمت شهید شفیعی می رود که عراقی ها او را می بینند و با تیر می زنند. ایشان همان جا به شهادت رسیده بود. بی سیم چی اش هم به شدت مجروح شده بود که الحمدالله الان زنده است و جانباز است .
- اسم بی سیم چی ایشان چی بود؟
- آقای محسنی، برادر آقای علی محمد محسنی که راننده سپاه بود. حدوداً نزدیکی های اذان صبح بود که اولین قایق آمد و تعدادی شهید داخلش بود و آوردیم کارهایشان را انجام دادیم. آقای زمانی سکانچی دومین قایقی بود که آمد و من به یکی از برادرها گفتم که همراه قایق عقب برو، چون یک نفر باید جلوی قایق چراغ قوه می گرفت که با قایق های دیگر برخورد نکند. دیدم ایشان کمی تعلّل کرد، خودم سریع خواستم که بروم. آقای زمانی اصرار داشت که من نیایم. من نمی دانستم برادرم در همین قایق است. در هر حال ایشان اصرار داشت که شما نیا و از من هم اصرار که نه، من می آیم. در هرحال وارد قایق شدم اما نمی دانستم برادر شهید خودم داخل همین قایق هست و شهدا را آوردیم عقب و شروع به تخلیه کردیم.
- چه موقع متوجه شهادت محمود شدید؟
- داخل قایق هنوز متوجه نشده بودم که این شهدا چه کسانی هستند. از آقای زمانی هم پرسیدم گفت نمی دانم. وقتی که شهدا را تخلیه کردیم و در چادری که محل نگهداری بود گذاشتیم و در حال بسته بندی بودیم، یک لحظه چشمم به بدن برادرم افتاد. ایشان قبل از شهادت لباسش را بیرون آورده بود، چون ظاهراً پره قایقشان به سیم خاردار گیر می کند و ایشان در آب می آید که پره قایق را آزاد کند، لباس هایش را بیرون آورده بود. یک زیرپوش قرمزی تنش بود. مچ دستش هم قبلاً ترکش خورده بود و نشانه داشت. یک مرتبه مچ دستش را که نگاه کردم متوجه شدم که خودش است. فقط پلاک داشت، کارتش نبود. لباسش هم نبود. بچه های دیگر هم که متوجه شده بودند، مشخصاتش را پرسیدند، من جواب دادم و آنها نوشتند و کارهایش را انجام دادیم.
- شهادت اخوی تان چه تاثیری روی شما گذاشت؟
- آن زمان خداوند چنان صبری به من داده بود که الان وقتی فکر می کنم آن وقت چه کاری کردم خودم تعجب می کنم. همزمان تعدادی از بچه های قرارگاه به چادر ما آمده بودند برای این که آمار شهدا را بگیرند. اینها هم متوجه شدند که ایشان برادرم است، آمدند جلو و تسلیت گفتند؛ ولی من حالت خیلی عادی داشتم. چون می دانستم که او راهی را رفته که سالهای سال انتظارش را کشیده و واقعاً هم حقش بود. کارهایی انجام می داد که من هیچ وقت انجام نمی دادم.
- از شما بزرگتر بودند یا کوچکتر؟
- کوچکتر. نماز شبش ترک نمی شد. راز و نیازهایی می کرد که من هیچ وقت اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید، ولی او انجام می داد. بعدها که شهید شده بود آقای افزونی و دیگرانی که کنارش بودند تعریف می کردند که چه کارهایی انجام داده، متوجه شدیم که در مقابل او هیچ چیز نیستیم و واقعا شهادت حق اینها بود. با وجود کارهایی که انجام می دادند، راز و نیازهایی که با خدا می کردند، نماز شب هایی که می خواندند، واقعا ما در مقابلشان هیچ چیز نبودیم. به هرحال آن جا احساس کردم که وقتی ایشان به حق خودش رسیده من چرا ناراحت باشم؟ من فقط یک برادر را از دست دادم.
- خب، برادر را همراه با سایر شهدا به عقب فرستادید و روال قانونی خودش طی شد و ایشان را به یزد آوردند. در موقع تشییع جنازه خودتان هم یزد بودید؟
- همان روز، شهید حاج حسن دشتی من را خواست، جلو رفتم، پرسید چه کسانی شهید شدند. گفتم تعدادی شهید شدند. ایشان خیلی کنجکاو بودند بدانند که من جنازه برادرم را دیدم یا نه. گفتم آقای دشتی؛ من می دانم برادرم هم جزو این شهدا بوده و دیدمش. و ایشان دیگر اصرار کردند که شما اینجا نمان و برو یزد. با توجه به اینکه پدرم در آن سال مکه بود مادر هم کرمانشاه نزد برادرم بود، هیچ کس در یزد نبود. همان روز من آمدم عقب و با مرحوم مرتضی حیدری که آن زمان راننده اتوبوس بود به یزد آمدم. زمانی که به پادگان آمدم، سریع به پسر برادرم زنگ زدم، ایشان روحانی بودند، گفتم برادرم شهید شده و به همه باید بگویی. من دارم به یزد می آیم. ایشان هم به برادرم که در باختران(کرمانشاه) بود زنگ زده بود و قضیه را به او گفته بود که دایی محمود زخمی شده و داداش هم مادر را برداشته بود و به یزد آمدند و من که رسیدم یزد تقریباً هیچ کس نبود. همه، روز بعدش رسیدند جنازه هم یکی دو روز بعدش آمد و الحمدلله با تشییع خوبی که مردم شهید پرور یزد کردند این شهدا به خاک سپرده شدند. همزمان مرحوم آیت الله خاتمی(ره) و حاج آقای شرفی که اخیراً فوت شدند همراه با پدر ما مکه بودند. بابای من مدینه اول بود، یک بنده خدایی که در محله مان نجّار بود مدینه بعد رفته بود. زمانی که ایشان رفته بود بابای ما از ایشان پرسیده بود که چه کسانی شهید شدند و از محله ما کسی بوده؟ ایشان نمی دانسته که بابای ما پدر یکی از شهدا است، گفته بود بله؛ یکی از شهدا به نام جعفرخرمی هم بوده. بابای من آنجا فهمیده بود که یکی از ما، یا من یا برادر کوچکترم شهید شدیم. پرسیده بود که این کسی که شهید شده زن و بچه داشته یا مجرد بوده؟ این بنده خدا گفته بود که ظاهراً مجرد بوده. بابای من هم خیالش راحت شده بود که برادرم شهید شده، چون من زن و بچه داشتم و ایشان مجرد بود. بالاخره ایشان هم آنجا فهمیده بود و آقای خاتمی و آقای شرفی دلداری شان داده بودند و تسلیت گفته بودند و مجلسی هم در مکه برایشان گرفته بودند. بعداً که ایشان به ایران آمدند و ما رفتیم شیراز دنبالشان، می دانستیم که ایشان فهمیدند که پسرشان شهید شده است.
- از این که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم.
منبع گزارش: سایت یزد رسا